تبليغاتX
دیگر تمام شد گل سرخم ، تمام شد...

جوجو!

تو رو خدا از دستم ناراحت نشو.

خودت می دونی چقد دوستت دارم.

جوجو!

منو ببخش که بهت نگفتم که وبلاگ درست کردم.

ترسیدم نذاری اونچه که واقعیت بوده رو بنویسم.

حالا که وبلاگم لو رفته ، ازت می خوام فکر بد نکنی.

من تو رو با تمام دنیا عوض نمی کنم.

دوستت دارم گل نازم.

خواهش می کنم باهام حرف بزن.

گلم!

من با تو خوشبخت خوشبختم.

فقط می خواستم احساسات گذشته ام رو نوشته باشم.

از این به بعد برای تو می نویسم.

تو که مثل یه فرشته ای برام.

تو که اینقدر مهربونی.

کی گفته تو مهم نیستی .

الان فقط تو مهمی و بس.

اگه ناراحت می شی دیگه نمی نویسم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:25  توسط سارا | 

 

 

- نازی! رنگ موهات خیلی ناز شده. مثل خودت.

- لباس پانیو ببین . خریده دویست و هفتاد هزار تومان.

- شنیدم سمیه حامله اس. میگن مجید آقا خیلی لی لی به لالاش می ذاره.

- این بلا برده چه رقصی می کنه.

- سارا ! آقا آرش چطوره؟ خیلی وقته ندیدمش.

- خوبه ممنون.

- می گن رفته تهران.

- بله. کارش افتاده اونجا.

- شبا تنهایی ؟

- بله.

-خیلی سخته. نه؟

- نه.

- چند وقت به چند وقت میاد ؟

- میاد ، زیاد میاد.

- حامله نیستی ؟

- نه.

- کی می خوای بچه بیاری ؟

- معلوم نیست.

- زودتر یه بچه بیار. دیر می شه ها.

آاااااای ! کلافه ام.

منو با مهمونی چه کار؟

بذارید برم یه گوشه ی خلوت ، سیگارمو بکشم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 8:18  توسط سارا | 

 

 

 

دوست دارم برای همیشه بخوابم.

اصلا انگار به این دنیا نیامده ام.

اصلا انگار نه سارایی بوده و نه آرشی.

نه عشقی بوده و نه قول و قرار و خاطره ای

نه بوسه ای بوده و نه هم آغوشی ای

نه آشیانه ای با هزار آرزو ساخته شده و پرنده ای در آن غنوده و نه طوفانی وزیده و پرنده بی خانمان شده

نه قهقهه ای بوده و نه هق هقی

اصلا انگار هیچ اتفاقی نیفتاده

هیچ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 7:59  توسط سارا | 

 

 

 

گفت : " من هیچوقت با تو آرامش نداشتم. "

یاد اون روز افتادم که توی روستا زیر درختا قدم می زدیم.

دستمو محکم توی دستش گرفت وگفت : " سارا. چقدر باهات آرامش دارم. "

همه چیز یادش رفت.

همه چیزو کف دستش مچاله کرد.

منم همه چیزو زیر پا له می کنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:17  توسط سارا | 

 

 

آرش!

می خــوام خــودمــو از قیـــد تــو آزاد کنــم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:8  توسط سارا | 

 

 

دیشب اومد در اتاقمو باز کرد

یه نگاهی به من و حال و هوای اتاق انداخت و رفت

برق رو خاموش کردم و خوابیدم

من خوابم

برو با خیال راحت چت کن...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 11:17  توسط سارا | 

 

 

تو راحت باش.

دیگه حتی بهت زنگ هم نمی زنم که باعجله بگی : " من جلسه دارم. کاری نداری ؟ "

منم سرم گرمه.

زندگی می کنم.

کتاب می خونم.

آهنگ گوش می دم.

سیگار می کشم.

چایی می خورم.

فکر می کنم.

گریه می کنم.

اینجا ساکت ساکته.

هر از گاهی صدای در  میاد.

قلبم تند تند می زنه . "خودشه. اومد."

بدو بدو می رم پشت پنجره بیرونو نگاه می کنم.

میام که  لبخند بزنم...

اینطرفها چقدر باد می یاد

درب حیاط تکون می خوره ، صدا می ده ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 10:27  توسط سارا | 

 

 

عجیبه !

به هرکدوم از همکارا که یه ذره رو می دم ، سریع پسرخاله می شن!

به بهانه های الکی ، هی میان و می رن!

هی مزه می پرونن که من بخندم!

کلی از کار درستی خودشون لاف می زنن!

زنگ می زنن سوالای الکی و نا مربوط می پرسن!

از حال و احوالات شوهرم ازم می پرسن!

وقتی می فهمن که شوهرم هفته ای هشت روز خونه نیست، قند تو دلشون آب می شه!

شام و نهار ، بیرون دعوتم می کنن!

برام سی دی و فیلم و کتاب و هرچی که "لب تر کنم" میارن!

خوش تیپ می شن و کلی به خودشون می رسن!

اونایی که تا دیروز از بوی گند عرق ، از دو متریشون نمی شد رد بشی ، شیشه عطر و ادکلنو رو سرشون خالی می کنن!

شماره موبایلمو می گیرن و اس ام اس های "باحال" برام می فرستن!

خیلی جالبه!

اصلا انگار نه انگار که زن و بچه دارن!!!

جالب تر اینکه

وقتی منو با یکی دیگه می بینن ، غیرتی می شن و می گن :"به فلانی رو نده ، آدم درستی نیست."!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 8:48  توسط سارا | 

 

 

دیشب تا ساعت یازده و نیم ، با ماشین توی خیابونا پرسه می زدم.

هوا خیلی لطیف بود.

پنجره رو باز کردم.

سی دی آهنگی رو که همکارم بهم داده بود ، گذاشتم.

چند تا دونه سیگار بلند نازک گرفتم.

گشتم و گشتم و گشتم ...

اینم عالمی داره ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 8:42  توسط سارا | 

 

 

 

دلم از این می سوزه که بعضی چیزا رو مستقیما بهش گفتم.

" آرش! من مدرک و پول و ریاست و زیبایی و شهرت برام مهم نیست. من از تو فقط یه ذره توجه می خوام."

" آرش! منم آدمم. منم به محبت نیاز دارم. به ارتباط عاشقانه نیاز دارم."

" آرش! من زنتم. من بجز تو کسی رو ندارم."

"آرش! به خدا زندگی بدون تو برام بی مفهومه."

دلم از این می سوزه که غرورمو "بیخودی" شکستم...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 9:3  توسط سارا | 
 

 

یکی از همکارا اومد گفت : " خانم مهندس . می خواستم یه چیزی بهتون بگم . اگه اشکال نداره. "

گفتم : " خواهش می کنم. "

گفت : " راستش ، چند روزه که دائم به شما فکر می کنم. حتی یه لحظه از جلوی چشمم نمی رین. تو خواب و بیداری. "

تنم لرزید. سرخ شدم.

خدا لعنتت کنه آرش.

اگه اینهمه به من بی اعتنایی نکرده بودی ، من با این یه جمله کوچیک ، اینقدر به هم نمی ریختم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 12:42  توسط سارا | 
 

 

هر دو از سر کار اومدیم خونه

 رفت پای تلوزیون

مثل همیشه رفتم خودمو توی بغلش چپوندم

داشت تلوزیون نگاه می کرد

شروع کردم به حرف زدن

گفت : "هیس" و به تلوزیون خیره شد

نگاه کردم دیدم تلوزیون داره تبلیغ نشون میده

تبلیغایی که تا حالا صد بار نشون داده...

پا شدم رفتم تو اتاق تنها خوابیدم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 16:31  توسط سارا | 
 

 

دیشب اومد بغلم کرد

مثل اون روزای اول ، ناآرام

مثل روزای اول ، عاشق

مثل روزای اول ، وحشی

مثل روزای اول به هم پیچیدیم و پیچیدیم و پیچیدیم ...

آخرش منو بوسید و گفت : " جوان شدم " ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 9:23  توسط سارا | 
 

 

دیروز توی گوشیش اس ام اس های مشکوک دیدم

زنگ زدم دیدم یه خانومیه

ممنونم ازت آرش

بعد این همه مدت که اومدی خونه ، برام هدیه آوردی

آرش!

به خدا قسم می رم با مردا دوست می شم.

می رم باهاشون رابطه برقرار می کنم.

حالا می بینی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 9:20  توسط سارا | 
 

 

 

راحت بگو ، بگو که نمی خواهی ام دگر

با پاسخی صریح ، چرا طفره می روی ؟

از روزگار تیره و تارم ، پناه برد

لبهای من به دود ، به این مرگ حلقوی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 9:3  توسط سارا | 
 

 

 

دیشب توی اتاق انگار بعضی چیزا جابجا شده بود

فکر کردم جن اومده

خیلی ترسیدم

توی حیاط سر و صدا می اومد

فکر کردم دزد اومده

منو تنها توی این خونه ی بزرگ می ذاری  می ری...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 10:21  توسط سارا | 
 

 

 

من و تو چقدر خوشبختیم

یه خونه ی بزرگ داریم

دو تا ماشین

تو زانتیا داری ، من ۲۰۶

تو مدیر عاملی ، من مهندس

تو توی یه شهر دیگه ، من توی یه شهر دیگه

چقدر ما خوشبختیم ! ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 8:55  توسط سارا | 
 

 

دیشب عجب شبی بود

خوابم نبرد اصلا

من چرا اینجوری شدم ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 10:32  توسط سارا | 
 

 

 

نمی دونم این چه حسیه که ناخودآگاه ما رو به سمت هم می کشونه...

فقط می دونم زیباست

فقط می دونم که دوست دارم همیشه پیش تو باشم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 16:28  توسط سارا | 

 

 

روی تخت خوابگاه خوابیده بودم که یکی از بچه ها اومد بیدارم کرد.

گفت : " سارا ! یکی از بچه های دانشکده ازت خواستگاری کرده "

گفتم : " کی ؟ "

گفت : " آرش"

وای خدای من!

به نظرم بهترین پسر دانشکده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 9:32  توسط سارا |